زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه نود و هفتم

دلشوره دارم یه حس خاص که نمیدونم چیه دیشب گفتم اگه سال دیگه داشته باشمت تو همین شب عقیقه میدیم انگار رفتم یه کلاس بالاتر انگار دیگه میتونم با همه از بچم حرف بزنم و اجازه بدم برام دعا کنن که سال دیگه تو باشی دیگه میتونم منم از خاطرات حاملگی بگم هرچند کوتاه انگار بزرگ شدم و رفتم تو جمع مادر ها اینا همه به خاطر حضور دو ماهه تو بود تو دلم باید خیلی زود دوباره بیای تو دلم که برا سال دیگه همچین شبی توی این دنیا باشی
20 آبان 1392

نامه نود و ششم

سلام گل مامان این روزهای من خیلی خوبه یه حال خیلی خوب که مشکلات کاری هم نمیتونه بهمش بریزه انگار که دارمت لحظه شماری و ثانیه شماری میکنم  تا اومدنت
14 آبان 1392

نامه نود و پنجم

سلام عزیزم مامان دیروز سالگرد ازدواج من و بابا بود پنجمین سالگرد من حال خیلی خوبی داشتم ......... اول صبح که بارون میبارید و هوا عالی بود و من کلی کیف کردم تا اخر شب کلی شارژ بودم ... با اینکه همش رو تنها بودم ظهر که اومدم خونه خوابیدم .... وقتی بیدار شدیم بابات گفت بیا بریم بیرون یه کم بگردیم    تا اومدیم حاضر بشیم بچه های هیئت زنگ زدن و بابات رفت مسجد منم موندم خونه و شروع کردم به بافتن یه پاپوش خوشگل برا تو  سعی کردم زیاد به نبودنت فکر نکنم .... اخر شب که بابات اومد نشست رو مبل پیشم بهش گفتم پنجمین سال هم گذشت .... دیدی چقدر زود بابات هم گفت: آره امسال هم نی نی نیومد .......... منم کلی غصه ام شد ولی لبم رو...
13 آبان 1392

نامه نود و دوم

دارم وبلاگم رو میخونم خاطرات دو ماه با تو بودن خاطرات اون روزها برام غریبه ان انگار دارم خاطرات یکی از کاربرای نی نی سایت رو میخونم یه حسی که انگار تا حالا این چیزا رو تجربه نکردم
30 شهريور 1392

نامه نود و یکم

سلام عزیز مامان  دلم برات تنگه.....  مرور خاطرات یه وقتا یه خنجره روی روح ادم من امروز دارم این خنجر رو به خودم میزنم و دست خودمم نیست احساس میکردم هر چی از تاریخ سقط دورتر بشیم حال و هوای من بهتر بشه و من راحتتر کنار بیام باهاش ولی داره بدتر میشه.... انگار این ریختن های توی خودم داره کار دستم میده امروز مرور خاطرات کردم رفتم به یه سال پیش ..... رفتارهای عمو و زن عموت اون روزی که ریحانه رو نمیذاشتن ببوسم و ازم دورش میکردن البته نه اینکه فقط با من اینجوری باشن ها این رفتار زشتتون با همه بود روزی که فکر میکردن من دخترشون رو چشم زدم و یه روز  فقط یه روز صبحانه نخورده عزیزکم امروز شروع 16 هفتگیته.... دیگه باید بر...
30 شهريور 1392

نامه نودم

سلام عزیز مامان داره روزهای بی تو بودن میگذره تا زودتر بهت برسم دیگه مثل قبل حساس نیستم شاید علتش این باشه که میدونم این چند ماهه نیستی و نباید باشی از لحظه هام لذت میبرم ..... از بعد از نامزدی فاطمه هر روز یه جا هستیم یه شب اونا میان و یه شب ما میریم  ... عمه صدیقه هم که پایه ثابته چند شب پیش که فاطمه اینا برا انتخاب عکس اومده بودن زنگ زدم که مامانش هم بیاد اونا هم اومدن با سفره نون و پنیر و خربزه.... چون میدونستن که مامانت مثل همیشه شام نداره امروز هم اونجا بودیم و به بهونه قبول شدن فاطی بستنی خوردیم از اونجایی که وقتی تو دلم بودی خیلی دلم آش میخواست کمر همت رو بستم و آش رشته درستیدم که خیلی خوشگل و خوشمزه شد... واسه ...
27 شهريور 1392

نامه هشتاد و نهم

به نقل از الیما جون: درست زمانی که بین همه ی اگر ها و باید و شاید ها و چون ها و چرا ها مصصم می شوی بنشینی بر سر سجاده ی مهرش و از خدا نام  مادر  را التماس کنی .... و بعد خدا منتش را ... نعمتش را.... در حقت تمام کند و نام زیبای مادر را برازنده ی باقی اسمت کند قصه ی روزهای تنهاییت تمام می شود یکی می آید که تو،  به لطف بودنش بهترین حس ها را تجربه می کنی و به ضمانتش وامِ  مادرانگی  می گیری به همینِ تسهیل بی بدلیل ... خودت به میل خودت ، خودت را از دفتر اولویت هایِ خودت، داوطلبانه خط می زنی .... و همان یک نفر  را مادرانگی می کنی تا مرز مادر شدن و پدر شدنش و حتی بعد تر ....
12 شهريور 1392